تبلیغات
بهترین و جدید ترین مطالب روز - ۲ داستان کوتاه زیبا و عاشقانه
بهترین و جدید ترین مطالب روز

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار وبلاگ

۲ داستان کوتاه زیبا و عاشقانه

۱

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم


۲

 بغض كرده و ناراحت دستهای مادر را لای انگشتانش گرفته بود و می گفت : "ای كاش من جای تو بودم..." برخلاف پدر، مادر تبسم كرد و گفت : "این حرفها چیه مرد؟ دكترها گاهی اوقات اشتباه می كنند ... مطمئن باش - برخلاف تشخیص دكترها كه گفتند فقط شش ماه زنده ای- تا شصت سال دیگه می مونم." و پدر با لحنی غمگین گفت : "اگر برای تو اتفاقی بیفته، من یك دقیقه هم زنده نمی مونم."

پسر یازده ساله كه اینها را می شنید، اگر چه برای مادرش ناراحت بود، اما از باوفا بودن پدرش شادمان بود...

پسرك (كه حالا با مادر بزرگش زندگی می كرد) روبروی عكس مادر خدا بیامرزش نشست و گفت : "مامانی بابا دروغگو بود" آن سوی شهر، پدر كه درست دو روز بعد از چهلم تجدید فراش كرده بود، با زن جوان جدیدش خوش بود.

spiffymiscellan61.jimdo.com
سه شنبه 2 خرداد 1396 20:09
Hi, Neat post. There is a problem together with your web site in internet explorer, may
check this? IE nonetheless is the market chief and a large portion of
people will omit your great writing because of this problem.
Oma
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:12
My partner and I stumbled over here from a different page and thought
I may as well check things out. I like what I see so i am just following you.
Look forward to looking over your web page for a second time.
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 06:09
Hello there, I do believe your web site may be having
internet browser compatibility issues. When I look at
your blog in Safari, it looks fine however, if opening in Internet Explorer, it's got some
overlapping issues. I simply wanted to give you a quick heads up!
Besides that, great site!
شهرزاد
چهارشنبه 8 مهر 1388 17:57
سلام
وبلاگت خیلی توپه عزیزم تو وبلاگ منم برو

http://shahrzadshiraz.blogfa.com/
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : علی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان